|
آن خس و خاشاک تویی + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 23:51 توسط مهربان |
امام زمان عدالت عدالت عدالت؟!! + نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 18:52 توسط مهربان |
سکوت من سکوت رضایت نیست + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 14:50 توسط مهربان |
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود. دینگ دانگ دینگ. زنگ کلاسمون خورد. رفتیمو توش نشستیم منتظرش نشستیم. صل علی محمد بوی معلم آمد. ... دبیرمون وارد کلاس درس شد کسی که قرار بود ما رو برای مبارزه با آقا غوله همون که اسمش کنکوره آماده کنه. دفعه ی اولی بود که میدیدیمش اما با همون نگاه اول میشد فهمید که چه آدم بزرگیه . راستشو بخواین این شکلی بود : موی کوتاه ناخن کوتاه لباس تنگ شلوار بلند رنگه موهاش قرمزی سیبلو ریشم نداشتش. خلاصه آقای دبیره جزوه به دست روی صندلیه بی دسته نشست. مهربونو خاکی بودش. لبخند رو لباش جاری بودش. همه مبهوت درس بودیم ناگهان صندلی گفت شتلق... به 44 تیکه ی مجزا تبدیل شدش که برای بیدا کردن وقایع آن مجبور شدند متوصل به خدمتکار مدرسه شوند واما قصه ی پرغصه ی ما اینجا بودش... همه چشما بسته دهن باز دست رو شیکم به مدت بسیار طویلی قهقه ی شادی سر دادند . کسی نبود که حتی نیم نگاهی هم به عرق از پیشانی پاک کردن اون معلم خوبو مهربون کنه. دنیای ما همینه . مهربوناش کم شدند. به فکر دیگران بودن نیست شده . ما فراموش میکنیمو میریم وزیرو دکتر شایدم پریزیدنت میشم شایدم بالاتر از اون با یه کلاه و یک شال خدای مردم میشیم کشتن مردمو برای قدرت آزاد کنیم ولی معلم مون که در اولین روز درس دادنش به ما این چنین هویج شد چه؟ آیا واقعا هیچ کدوم از ما بچه ها تو اون لحظه نگرانش شدیم؟ نتیجه ی اخلاقی: یکدیگر را مسخره نکنید چه برسد به معلم. دروغ نگویید. کسانی که برای آزادی فریاد میزنند را مثله شلغم نکشیم. باز گشته همه به سوی اوست چه شاه باشه چه دکتر. قصه ی ما به سر رسید کسی به خونش نرسید. + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 19:9 توسط مهربان |
سلام خیلی سرم شلوغه واسه همین نمی تونم سریع به روز کنم.البته یه عالمه مطلب نوشته دارم که معمولا روی کاغذ پاره یا کتابام یا توی دفترمه. نمی تونم منتقلشون کنم به رایانه. اما ماه رمضان یه کوچولو سرم خلوت میشه باید تا اون موقع صبر کنید + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 20:15 توسط مهربان |
همم فک کنم یه سالی میشه که نیومدم تو وبلاگم اونم بخاطر درسام بود. حالا که امسال کنکورم دارم تو روزا و ماه های اخیر اتفاقاطی گذشت که نظرم نسبت به بیشتر چیزا عوض شد. دیگه مفهوم آزادی رو فهمیدم و میدونم که تو چه کشوری دارم زندگی می کنم!!! فهمیدم برای قدرت چه راحت خون میریزند دروغ می گویند و نه انگار که اتفاقی افتاده. پس حالا سعی می کنم با همون چیزای کمی که دارم زندگی خوبی داشته باشم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 21:36 توسط مهربان |
چشم هایت را باز کن و مرا ببین. کسی را که از دوری تو در انزوا و در کنار تو در اوج است. کسی که از پس سختی های زندگی خود , تو را موهبت الهی می بیند که ار آسمان به زمین هدیه داده شده است. پس چه هدیه ای !!! دوست من , چشم هایت را باز کن و ببین آن دوستی را که تو را تا بی نهایت ها دوست دارد. اما افسوس از این خانه. خانه ای که چشم ها معنای دوست داشتن را ندانسته و به من و تو در کنار هم تهمت میزنند. دوست من , من تو را دوست دارم حتی اگر مرا با نگاه ها ی سخت و زبان های تندشان خواستار جدایی من از تو باشند. آن ها چه می دانند که دل من چه می کشد اگر و تنها اگر لحظه ای بدون تو بودن را بخواهد تجربه کند. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 20:40 توسط مهربان |
تو این دنیای نامرد پسر نابینایی گریه می کرد, از قضا دختری عاشقش بود و اونو خیلی دوست داشت. پسر همیشه می گفت: اگه من چشمامو داشتم تا اخر دنیا با تو می موندم. یه روز یه نفر پیدا شد و چشم هاشو به پسر داد, پسر بینا شد و وقتی دید دختر هم نابیناست بهش گفت: برو, دیگه دوستت ندارم! دختر که خیلی ناراحت شده بود گفت: باشه میرم! ولی موقع رفتن با لبخند تلخی گفت: + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 2:4 توسط مهربان |
دوست دارم. زیبایی را دوست دارم. لذت چشیدن طعم آسایش را دوست دارم. نگاه کردن به سفیدیه معصومانه ی ماه در شب را دوست دارم. پای برهنه گذاشتن بر روی ماسه های داغ کنار دریا را دوست دارم. خوابیدن رو به آسمان در اوج بلندی روی تپه ای که صدای دنیای مکانیکی به آن نمی رسد را دوست دارم. دیدن رویا در خواب را دوست دارم. فکر کردن به خوبی ها, مهربانی ها و ساختن آرزو و تلاش برای به حقیقت رساندن ان را دوست دارم. پوشیدن لباس های خوش رنگ و ساده ای که در بند مد نیست را دوست دارم. که کاهی اشک و گریه را دوست دارم , گریه هایی که مرا به سبکی سوق می دهند. بوی نم نم باران, بوی جنگل, بوی گلها, بوی غذاهای چاق کننده و چرب را دوست دارم. ویلون, سادگی,عشق, لبخند کودکان, رنگ آبی, اینترنت در دل طبیعت, چیپس و شربت پرتغال را دوست دارم. من این همه را دوست دارم شاید که نتوانم آن ها را داشته باشم یا تجربه کنم اما با دوست داشتنشان زندگی می کنم هرچند که در میان این همه دوست داشتن جای یک دوست داشتن خاص خالیست و آن دوست داشتن ... + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 22:40 توسط مهربان |
آنکه در تنها ترين تنهاييم، تنهاي تنهايم گذاشت کاش در تنها ترين تنهااييش، تنها کس تنهااييش ؛ تنهاي تنهايش نهد + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 11:57 توسط مهربان |
|