Wife says to husband:
W: Come help with the garden.
Husband: What do u think I am? a gardener?
W: Come fix the toilet faucet.
H: What do u think I am? a plumber?
W: Come fix the door handle.
H: What do u think I am? a carpenter?
The husband went out....but when he came back, he saw that everything is fixed...the garden...toilet faucet...& the door handle. He asked his wife who had done it?
The wife said: its the neighbor’s son, but he gave me 2 options...Either to make him a hamburger or have sex with him...
Husband: I'm sure, u gave him a hamburger!!
Wife: What do u think I am?? McDonalds??
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390 21:38 توسط مهربان
|
و خدایی که در این نزدیکیست ...
+
نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389 0:15 توسط مهربان
|
به نام او
چند روز پيش رفته بودم استخر. وقتي از آب براي استراحت بيرون اومدم و روي صندلي نشستم نگاهم به يك پدرو پسر افتاد. پدر سعي مي كرد به پسر كوچيكش شنا ياد بده. پسرشو مجبور مي كرد عرض استخرو شنا كنه و دنبال اون بره. وقتي ديدمشون ياد دوران بچگي خودم افتادم.همين آموزش هايي كه پدر منم بهم مي داد. وقتي كه كوسه ميشد و من روي كول اون تو آب حسابي كيف مي كردم. ياد وقتي كه با هم بوديم. با هم بازي مي كرديم و هزاران خاطره ي شيرين ديگر.
وقتي به قديما فكر ميكنم دلم حسابي براي اون موقع ها تنگ ميشه. زماني كه يادم مياد همه چيز ساده بود. يادآوري تك تك اون لحظه ها مرواريد اشك رو رو گونم هويدا ميكنه. شايد همه ي اون خاطرات قشنگ براي اين بود كه من بچه بودم. از دنياي آدم بزرگا بي خبر بودم!!! شايد تغيير كلي زندگي ادماي الان با تمام پيشرفت هايي كه كرده نميتونه بوي خوشي دوران ساده ي خاطرات منو بده.
هرچي كه هست خدا رو شكر ميكنم كه همه ي اين امكانات رو به من داد. تا خاطراتي زيبا و دل نشين توي اتاق خاطرات ذهنم داشته باشم.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 22:1 توسط مهربان
|
به نام خالق هستي بخش
امروز بعد از مدت بسيار طولاني اومدم تا بنويسم. نميدونم از چي يا از كجا بنويسم. دلم براي نوشتن تنگ شده. از شيريني خاطرات خوب يا از تلخي خاطرات بد. از چيز هايي كه يه ادم ، يه جوون توي اين شهر بزرگ ميبينه!
دلم حتي براي گريه كردن، هق هق زدن تنگ شده! بغض مي كنم اما انگار اشك ها هم ناي بيرون اومدن ندارند. خيلي سخته كه يك حباب بزرگ توي گلوي تو گير كنه.نتوني فرياد بزني. خيلي سخته ميون جمع باشيو ولي تنها باشي!
خيلي سخته كه فكر ادم با فكر اطرافيانش يك رنگ نباشه و تو محكوم به تبعيت از اونا باشي. سخته واسه يك جوون وقتي داره دوران جوونيشو طي ميكنه هيچ كدوم از اين ادم بزرگا نفهمند دردش چيه!! خواستش چيه!! مگه اونا اين مرحله رو طي نكردن؟؟ شايد كه دست روزگار پرده ي فراموشي رو روي فكرو ذهن اين ادم بزرگا كشيده. شايدم دليلش همينه كه ميگن تفاوت نسل ها!!
امروز نيومدم كه ريز بشم روي مسایل. اومدم تا شروع كرده باشم براي نوشتن.
اينم يه جمله ي جالب:
انكه مي خواهد روزي پريدن اموزد، نخست بايد استادن،راه رفتن، دويدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميكنن.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389 20:23 توسط مهربان
|
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم, نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 23:51 توسط مهربان
|
امام زمان عدالت عدالت عدالت؟!!
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 18:52 توسط مهربان
|
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.
دینگ دانگ دینگ. زنگ کلاسمون خورد. رفتیمو توش نشستیم منتظرش نشستیم. صل علی محمد بوی معلم آمد.
... دبیرمون وارد کلاس درس شد کسی که قرار بود ما رو برای مبارزه با آقا غوله همون که اسمش کنکوره
آماده کنه. دفعه ی اولی بود که میدیدیمش اما با همون نگاه اول میشد فهمید که چه آدم بزرگیه .
راستشو بخواین این شکلی بود : موی کوتاه ناخن کوتاه لباس تنگ شلوار بلند رنگه موهاش
قرمزی سیبلو ریشم نداشتش.
خلاصه آقای دبیره جزوه به دست روی صندلیه بی دسته نشست. مهربونو خاکی بودش. لبخند رو لباش جاری بودش.
همه مبهوت درس بودیم ناگهان صندلی گفت شتلق... به 44 تیکه ی مجزا تبدیل شدش که برای بیدا
کردن وقایع آن مجبور شدند متوصل به خدمتکار مدرسه شوند واما قصه ی پرغصه ی ما اینجا بودش...
همه چشما بسته دهن باز دست رو شیکم به مدت بسیار طویلی قهقه ی شادی سر دادند . کسی نبود
که حتی نیم نگاهی هم به عرق از پیشانی پاک کردن اون معلم خوبو مهربون کنه.
دنیای ما همینه . مهربوناش کم شدند. به فکر دیگران بودن نیست شده . ما فراموش میکنیمو میریم وزیرو
دکتر شایدم پریزیدنت میشم شایدم بالاتر از اون با یه کلاه و یک شال خدای مردم میشیم کشتن مردمو
برای قدرت آزاد کنیم ولی معلم مون که در اولین روز درس دادنش به ما این چنین هویج شد چه؟
آیا واقعا هیچ کدوم از ما بچه ها تو اون لحظه نگرانش شدیم؟
نتیجه ی اخلاقی:
یکدیگر را مسخره نکنید چه برسد به معلم.
دروغ نگویید.
کسانی که برای آزادی فریاد میزنند را مثله شلغم نکشیم.
باز گشته همه به سوی اوست چه شاه باشه چه دکتر.
قصه ی ما به سر رسید کسی به خونش نرسید.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 19:9 توسط مهربان
|
سلام
خیلی سرم شلوغه واسه همین نمی تونم سریع به روز کنم.البته یه عالمه مطلب نوشته دارم که معمولا روی کاغذ پاره یا کتابام یا توی دفترمه. نمی تونم منتقلشون کنم به رایانه. اما ماه رمضان یه کوچولو سرم خلوت میشه باید تا اون موقع صبر کنید 
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 20:15 توسط مهربان
|
همم فک کنم یه سالی میشه که نیومدم تو وبلاگم اونم بخاطر درسام بود. حالا که امسال کنکورم دارم
تو روزا و ماه های اخیر اتفاقاطی گذشت که نظرم نسبت به بیشتر چیزا عوض شد.
دیگه مفهوم آزادی رو فهمیدم و میدونم که تو چه کشوری دارم زندگی می کنم!!!
فهمیدم برای قدرت چه راحت خون میریزند دروغ می گویند و نه انگار که اتفاقی افتاده.
پس حالا سعی می کنم با همون چیزای کمی که دارم زندگی خوبی داشته باشم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 21:36 توسط مهربان
|
چشم هایت را باز کن و مرا ببین.
کسی را که از دوری تو در انزوا و در کنار تو در اوج است.
کسی که از پس سختی های زندگی خود , تو را موهبت الهی می بیند که ار آسمان به زمین هدیه داده شده است.
پس چه هدیه ای !!!
دوست من , چشم هایت را باز کن و ببین آن دوستی را که تو را تا بی نهایت ها دوست دارد.
اما افسوس از این خانه. خانه ای که چشم ها معنای دوست داشتن را ندانسته و به من و تو در کنار هم تهمت میزنند.
دوست من , من تو را دوست دارم حتی اگر مرا با نگاه ها ی سخت و زبان های تندشان خواستار جدایی من از تو باشند.
آن ها چه می دانند که دل من چه می کشد اگر و تنها اگر لحظه ای بدون تو بودن را بخواهد تجربه کند.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 20:40 توسط مهربان
|